این تصویر یک صخره در برمه است. این عکس فقط در یک روز خاص از سال میتواند گرفته شود.
چیزی متوجه شدید؟ دوباره نگاه کنید
"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها
می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر
گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا
کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد.
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت
ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ
دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.
فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست و سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد
(((فقط هزار تومان)))
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت و جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد ولی داروساز توجهی نمی کرد.
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی پیشخوان ریخت
داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت چه می خواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم
قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت متاٌسفم دخترجان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را بخدا او خیلی مریض است بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است از کجا می توانم معجزه بخرم مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخندی زد و گفت آه چه جالب:فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!!!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خوهم برادر و والدینت را ببینم آخر غکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد .
آن مرد دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بود
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود می خوهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی پسرم چقدر باید پرداخت کنم
(((دکتر لبخندی زد و گفت:فقط هزار تومان)))![]()

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد:کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نئاری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده یود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟
